تبليغاتX
دو رود موازی

دو رود موازی

143

می شد پشت ِ شانه هایِ تو سنگر بگیرم

و چشم بپوشم از دشمنانی که دوره می کردند با تو بودنم را

می شد سینه خیز بروم

تمامِ قرارگاه را

و پنهان از چشم دیگران

بی قراری ام را

در چشم هایِ تو نفس بزنم

بزنم

بیرون از این متن

و کنار تو

جایی دورتر از دور

آنقدر جااااااااااااااااااااانم خطابت کنم

که جنازه ای بماند رویِ دست هات

اما

.

.

.

دیوارها بیهوده بلند نبود

وقتی تنها سایه ی همسایه ما پشتِ پرده راه می رفت

و گوش هایش را می چسباند به دیوار

تا پنجره

حرف هایش را لایِ پرده ها پنهان کند

اینجا بود که تو

از سمت راست کوچه تابیدی

و بهار

مکث کرد رویِ 365 روز تقویمم

آنقدر که صدایِ گنجشک هایِ قلبم

از دیوارها رد شد

و سایه

خم شد از پنجره و فریاد کشید پشتِ این دیوارها....

.

.

.

رود شده بودم با تصویری از لبخندت

که به دریا نمی زد

دلش را...

لا به لایِ سطرها

سنگر گرفتم

.

.

.

می شد پشت ِ شانه هایِ تو سنگر بگیرم

 سینه خیز بروم

تمامِ قرارگاه را

و پنهان از چشم دیگران...

می شد اگر مثلِ جنازه ای

رویِ شانه هایِ شعرهایم

تشییع نمی شدم...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت12:28توسط اعظم حسن تقی |
142

 

تمام ِ زندگی ام زیر پاشنه یِ پوتین بود

هجده ماه کلاغ ها را پر دادم و با چشمان باز

نگهبانِ جایِ خالی ات بودم

پشت بی پناهی ام سنگر گرفتم و نوشتم برایت مصیبت نامه ­ام را:

بسم الله الرحمن الرحیم

حالا که دارم برایت می نویسم از سر ِ بی عقلی- این را پدرم می گوید-

بپیچ شالگردنت را محکمتر دور گردنت

این نامه سردش است

تابستان پشتِ درِ خانه ی ما جا مانده است

به راست راست تصویر ِ تو بر دیوار آواری است

و چپ چپ  انبوه نامه هایی چروک از گریه هات

پدر

حکم عقب­گرد می دهد هر روز

 وقتی که می پیچم به خودم می پیچم به راست راست یا چپ چپ

نگاهم می کند و می گوید:

پسرِ نوح شده ای

دارم این مصیبت نامه را از زیر دریا می نویسم

هجده  ماه کلاغ ها را پر دادم

نشان به آن نشان

که همه مترسک صدایم می زدند

و تو آنقدر دور بودی

که صدایِ پایت  را فقط  در خواب هایم می شنیدم

پدر تکانم می داد با حرف هایش

می گفت بیدار شو

اما من خواب بودم

مثلِ درخت هایی که در زمستان خوابِ بهار را می میرند

تمامِ زندگی ام زیر پاشنه ی پوتین تو ماند

وقتی نوشتی

از شانه هات بالا می روند ستاره ها

و من سقوط کردم از آسمانِ هفتم

وقتی پدر زمزمه کرد مولانا را در گوش هایم:

نــردبــان خــلــق ایــن مـا و مـنـیـسـت          عــاقــبــت زیـن نـردبـان افـتـادنـیـسـت

هـــر کــه بــالــاتــر رود ابــلــه‌تــرســت          اسـتـخـوان او بـتـر خواهد شکست

شکسته بودم

و مادر تکه هایم را کنار هم می چید و می گفت:

وصله های ناجور

را باید شکافت

نوشتی

وصله ی ناجور منم که زار می زنم به تنِ زندگی ات

نوشتم

یک روز ستاره ها خاموش می شوند... نمی ترسی از تاریکی؟

و تو گم شدی

تا پدر هر روز رژه برود تویِ بیداری ام

چپ چپ نگاهم کند

 حکم عقبگرد بدهد

 و من ندانم

باید چند سال بچرخم تا برسم به نبودنت..

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت12:33توسط اعظم حسن تقی |
141

نشسته ام

درست وسط این داستان

تو

رو به پنجره ی اتاقِ من

نقشِ کبوتری را بازی می کنی که پایش را بسته اند به زمین

من

آسمانت شده ام

و لبخندم

آفتابی است که تو را می کشاند تا پشت پنجره

تا خورشید را زمین بزنی در سطرهایِ بعد

و زمستان

شروع شود

در غارِ تنهایی من


همه چیز از  آسمان شروع شد

تو

آسمان را با بال هایت ورق می زدی

و من

ردِ رویایم را تا ابرها می گرفتم

ما

رویِ بلندترین کوه ها به هم رسیدیم


نشسته ام

درست وسط این داستان

و دارم

در غار تنهایی

آسمان را با بال­های تو ورق می زنم

دنبالِ لبخندی که نمی دانم کجایِ آن روزها از پشت کدام کوه طلوع نکرد.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت14:18توسط اعظم حسن تقی |
140

بگذر از من سیاوش

وقتی

در سرم آتشی به پا کرده اند

سوختن

کارِ هر هیزمی نیست

 من

درختِ تو اَم.

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت0:55توسط اعظم حسن تقی |
139
پیدا نمی کند

فرکانس تنهایی ام

موج ِ موهایِ تو را

بگو

فانوس هایِ دریایی را روشن کنند

من گم شده ام در  موهایت

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت20:39توسط اعظم حسن تقی |
138
میز موج بر می دارد

کتاب موج بر می دارد

صفحه ی نمایش...

باید چشم هایم را پاک کنم از دریا...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت19:46توسط اعظم حسن تقی |
137
پله هایِ برقی هم

عجله ای ندارند

برایِ رساندن من به قطار

وقتی

کسی

در هیچ ایستگاهی منتظرم نیست.

+نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت21:51توسط اعظم حسن تقی |
136

صراط مستقیم من از چشم های تو کج شد

تا پدر

ضالین ِ نمازش را کشیده تر بخواند

 برای هدایتِ منی که آویزان ِ موهایت بودم.

بهشت...

جهنم....

برزخ است روزگارم

حالا که نه دست هایِ پدر

اجابت شد

نه دعاهایِ من...

+نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت21:5توسط اعظم حسن تقی |
135

خیره به نقاشیِ خدا

دست رویِ دست می گذارم

تنهاییِ یک  دست

قرینه یِ تنهایی آن دستِ دیگرم ...

۸۱

۱۸

من

تنها

با خودم کامل می شوم.

+نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت22:2توسط اعظم حسن تقی |
134
آسمان

نزدیک نمی شود

حتی با پاشنه هایِ ده سانتی متری کفش هایم

اگر

 لبخند نزنی تو.

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت0:43توسط اعظم حسن تقی |
133

چشمانت

دفتری است که تنها پلک هایت می تواند آن را ورق بزند

ورق بزن

ورق بزن

می خواهم بخوانمت

و لابه لای همین سطرها

سر بر شانه هایِ تو

آرام آرام

زمزمه کنم

شعرهایِ نانوشته ای را

که در چشم هایت

به خواب رفته است

+نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت16:39توسط اعظم حسن تقی |
132

 برای زهرا محمود آبادی و همه ی مهربانی هایش

 

 جهان

کوچک می شود در چشمانم

تو

می نشینی پشت ِ دوربینی

لبخند مخابره می کنی

کلاف کلاف

برایت رویا می بافم

بهار بهار برایم  گنجشک می شوی

می خواهم با تو

همه ی راه های رفته را برگردم

و پشت ِ لبخندت سنگر  بگیرم

امانم می دهی؟

+نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت15:0توسط اعظم حسن تقی |
131

بند بندِ انگشتانت

تبصره به تبصره

تاریخ انقضایِ دوست داشتن را

پایِ چشمانش سیاه کرده بود

پشتت گرم بود

به قانونی که مالکش بودی

و

دندان هایِ شکسته ای که دهانش را بسته نگه می داشت

نمی دانستی

هر روز  در آینه تمرین لبخند می کند

مشتِ محکم

بر چشم هایِ تو...

+نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت2:2توسط اعظم حسن تقی |
130

لب هایم را بدوز

وقتی عشق

از دهان افتاده

وآنقدر زمستان است که همه

می خواهند

به ملاقاتم

تنها

لابه لایِ پرزهای ِ پتو بیایند

دستانت را حلقه کن

دور گردنم

دارم شو

پیش از آنکه

 مثلِ ماهی ها

سرم را زیر آب کنم

و زندگی ات را نقشِ بر آب....

آب

آب

عشق

دارد دست و پا می زند

مرا

نجات می دهی از این زمستان؟

+نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت1:18توسط اعظم حسن تقی |
129

از چشم هایِ تو بیرون می زنم

گم می کنم خودم را

لابه لایِ جمعیت

سایه ها

کوتاه نمی آیند از بلندی شان

کوچه ها

از به بن بست رسیدن...

من از نرسیدن

تو از رسیدن...

ما

.

.

.

از چرخشِ چشم هایِ تو بود که سرگیجه گرفتم

امروز...

فردا...

سایه ها...

بن بست ها

و فعل هایی که ناگذرند

 و فاعل هایی که گذرا...

باور کن

مفرد

جمع نمی شود با من

حتی در چشم هایِ تو...

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت1:35توسط اعظم حسن تقی |
128

با کفش های ِ تو راه رفتن را یاد گرفتم

رویِ جدول خیابان

کلمات

متقاطع

از دهان ِ تو بیرون می تراوید

 و من با دوستت دارمی

به شانه هایِ تو می رسیدم

خیابان

زیر پاهایم لیز می خورد

تا نگهم داری

و زل بزنی

در چشم پنجره هایِ شهر

که صفحه صفحه پشت ِ سر ِ ما کتاب می نوشتند...

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت1:14توسط اعظم حسن تقی |
127
  می نشینم سرِ گسل هایِ دلم

قی می کنم تمام ِ زمین را

دهانم را می شویم از تلخی حرف هایی که بر زبانم  دَلَمه بسته است

چشم برمی دارم از پشتِ دوربینی که زندگیَ م را از نزدیک نشان می دهد

خودم را نشانِ آینه می دهم

آنقدر که اعتراف می کند

بی تو

دیگر شبیهِ خودم هم نیستم...

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت22:7توسط اعظم حسن تقی |
126
دور می شوی آنقدر دور

که هر چقدر چشم هایم را کوچک می کنم

نبودنت را بزرگتر می بینم...

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت16:14توسط اعظم حسن تقی |
125
برایِ روزِ مبادا نگه داشته بود مرا

می ترسید

جنگل ها

تمام شوند

و زمین

حولِ محورِ تنهایی اش

یخ بزند...

برایِ روز مبادا نگهم داشته بود

نمی دانست

دود

دیگر

از کنده هایِ سوخته هم بلند نمی شود...

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت23:59توسط اعظم حسن تقی |
...
دستت را گذاشتی روی پلک هایِم

نرسیده به لب ها

لبخندم را ندیده

دهانم را بستی

گفتی

تمام شد

ملافه را کشیدند

رویِ سرم

می دانستند

طاقتِ دیدنِ اشک هایت را ندارم...



+ خیلی شعر قبولش ندارم...


+نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت0:47توسط اعظم حسن تقی |