می شد پشت ِ شانه هایِ تو سنگر بگیرم
و چشم بپوشم از دشمنانی که دوره می کردند با تو بودنم را
می شد سینه خیز بروم
تمامِ قرارگاه را
و پنهان از چشم دیگران
بی قراری ام را
در چشم هایِ تو نفس بزنم
بزنم
بیرون از این متن
و کنار تو
جایی دورتر از دور
آنقدر جااااااااااااااااااااانم خطابت کنم
که جنازه ای بماند رویِ دست هات
اما
.
.
.
دیوارها بیهوده بلند نبود
وقتی تنها سایه ی همسایه ما پشتِ پرده راه می رفت
و گوش هایش را می چسباند به دیوار
تا پنجره
حرف هایش را لایِ پرده ها پنهان کند
اینجا بود که تو
از سمت راست کوچه تابیدی
و بهار
مکث کرد رویِ 365 روز تقویمم
آنقدر که صدایِ گنجشک هایِ قلبم
از دیوارها رد شد
و سایه
خم شد از پنجره و فریاد کشید پشتِ این دیوارها....
.
.
.
رود شده بودم با تصویری از لبخندت
که به دریا نمی زد
دلش را...
لا به لایِ سطرها
سنگر گرفتم
.
.
.
می شد پشت ِ شانه هایِ تو سنگر بگیرم
سینه خیز بروم
تمامِ قرارگاه را
و پنهان از چشم دیگران...
می شد اگر مثلِ جنازه ای
رویِ شانه هایِ شعرهایم
تشییع نمی شدم...
تمام ِ زندگی ام زیر پاشنه یِ پوتین بود
هجده ماه کلاغ ها را پر دادم و با چشمان باز
نگهبانِ جایِ خالی ات بودم
پشت بی پناهی ام سنگر گرفتم و نوشتم برایت مصیبت نامه ام را:
بسم الله الرحمن الرحیم
حالا که دارم برایت می نویسم از سر ِ بی عقلی- این را پدرم می گوید-
بپیچ شالگردنت را محکمتر دور گردنت
این نامه سردش است
تابستان پشتِ درِ خانه ی ما جا مانده است
به راست راست تصویر ِ تو بر دیوار آواری است
و چپ چپ انبوه نامه هایی چروک از گریه هات
پدر
حکم عقبگرد می دهد هر روز
وقتی که می پیچم به خودم می پیچم به راست راست یا چپ چپ
نگاهم می کند و می گوید:
پسرِ نوح شده ای
دارم این مصیبت نامه را از زیر دریا می نویسم
هجده ماه کلاغ ها را پر دادم
نشان به آن نشان
که همه مترسک صدایم می زدند
و تو آنقدر دور بودی
که صدایِ پایت را فقط در خواب هایم می شنیدم
پدر تکانم می داد با حرف هایش
می گفت بیدار شو
اما من خواب بودم
مثلِ درخت هایی که در زمستان خوابِ بهار را می میرند
تمامِ زندگی ام زیر پاشنه ی پوتین تو ماند
وقتی نوشتی
از شانه هات بالا می روند ستاره ها
و من سقوط کردم از آسمانِ هفتم
وقتی پدر زمزمه کرد مولانا را در گوش هایم:
نــردبــان خــلــق ایــن مـا و مـنـیـسـت عــاقــبــت زیـن نـردبـان افـتـادنـیـسـت
هـــر کــه بــالــاتــر رود ابــلــهتــرســت اسـتـخـوان او بـتـر خواهد شکست
شکسته بودم
و مادر تکه هایم را کنار هم می چید و می گفت:
وصله های ناجور
را باید شکافت
نوشتی
وصله ی ناجور منم که زار می زنم به تنِ زندگی ات
نوشتم
یک روز ستاره ها خاموش می شوند... نمی ترسی از تاریکی؟
و تو گم شدی
تا پدر هر روز رژه برود تویِ بیداری ام
چپ چپ نگاهم کند
حکم عقبگرد بدهد
و من ندانم
باید چند سال بچرخم تا برسم به نبودنت..
نشسته ام
درست وسط این داستان
تو
رو به پنجره ی اتاقِ من
نقشِ کبوتری را بازی می کنی که پایش را بسته اند به زمین
من
آسمانت شده ام
و لبخندم
آفتابی است که تو را می کشاند تا پشت پنجره
تا خورشید را زمین بزنی در سطرهایِ بعد
و زمستان
شروع شود
در غارِ تنهایی من
همه چیز از آسمان شروع شد
تو
آسمان را با بال هایت ورق می زدی
و من
ردِ رویایم را تا ابرها می گرفتم
ما
رویِ بلندترین کوه ها به هم رسیدیم
نشسته ام
درست وسط این داستان
و دارم
در غار تنهایی
آسمان را با بالهای تو ورق می زنم
دنبالِ لبخندی که نمی دانم کجایِ آن روزها از پشت کدام کوه طلوع نکرد.
بگذر از من سیاوش
وقتی
در سرم آتشی به پا کرده اند
سوختن
کارِ هر هیزمی نیست
من
درختِ تو اَم.
فرکانس تنهایی ام
موج ِ موهایِ تو را
بگو
فانوس هایِ دریایی را روشن کنند
من گم شده ام در موهایت
کتاب موج بر می دارد
صفحه ی نمایش...
باید چشم هایم را پاک کنم از دریا...
عجله ای ندارند
برایِ رساندن من به قطار
وقتی
کسی
در هیچ ایستگاهی منتظرم نیست.
صراط مستقیم من از چشم های تو کج شد
تا پدر
ضالین ِ نمازش را کشیده تر بخواند
برای هدایتِ منی که آویزان ِ موهایت بودم.
بهشت...
جهنم....
برزخ است روزگارم
حالا که نه دست هایِ پدر
اجابت شد
نه دعاهایِ من...
خیره به نقاشیِ خدا
دست رویِ دست می گذارم
تنهاییِ یک دست
قرینه یِ تنهایی آن دستِ دیگرم ...
۸۱
۱۸
من
تنها
با خودم کامل می شوم.
نزدیک نمی شود
حتی با پاشنه هایِ ده سانتی متری کفش هایم
اگر
لبخند نزنی تو.
چشمانت
دفتری است که تنها پلک هایت می تواند آن را ورق بزند
ورق بزن
ورق بزن
می خواهم بخوانمت
و لابه لای همین سطرها
سر بر شانه هایِ تو
آرام آرام
زمزمه کنم
شعرهایِ نانوشته ای را
که در چشم هایت
به خواب رفته است
برای زهرا محمود آبادی و همه ی مهربانی هایش
جهان
کوچک می شود در چشمانم
تو
می نشینی پشت ِ دوربینی
لبخند مخابره می کنی
کلاف کلاف
برایت رویا می بافم
بهار بهار برایم گنجشک می شوی
می خواهم با تو
همه ی راه های رفته را برگردم
و پشت ِ لبخندت سنگر بگیرم
امانم می دهی؟
بند بندِ انگشتانت
تبصره به تبصره
تاریخ انقضایِ دوست داشتن را
پایِ چشمانش سیاه کرده بود
پشتت گرم بود
به قانونی که مالکش بودی
و
دندان هایِ شکسته ای که دهانش را بسته نگه می داشت
نمی دانستی
هر روز در آینه تمرین لبخند می کند
مشتِ محکم
بر چشم هایِ تو...
لب هایم را بدوز
وقتی عشق
از دهان افتاده
وآنقدر زمستان است که همه
می خواهند
به ملاقاتم
تنها
لابه لایِ پرزهای ِ پتو بیایند
دستانت را حلقه کن
دور گردنم
دارم شو
پیش از آنکه
مثلِ ماهی ها
سرم را زیر آب کنم
و زندگی ات را نقشِ بر آب....
آب
آب
عشق
دارد دست و پا می زند
مرا
نجات می دهی از این زمستان؟
از چشم هایِ تو بیرون می زنم
گم می کنم خودم را
لابه لایِ جمعیت
سایه ها
کوتاه نمی آیند از بلندی شان
کوچه ها
از به بن بست رسیدن...
من از نرسیدن
تو از رسیدن...
ما
.
.
.
از چرخشِ چشم هایِ تو بود که سرگیجه گرفتم
امروز...
فردا...
سایه ها...
بن بست ها
و فعل هایی که ناگذرند
و فاعل هایی که گذرا...
باور کن
مفرد
جمع نمی شود با من
حتی در چشم هایِ تو...
با کفش های ِ تو راه رفتن را یاد گرفتم
رویِ جدول خیابان
کلمات
متقاطع
از دهان ِ تو بیرون می تراوید
و من با دوستت دارمی
به شانه هایِ تو می رسیدم
خیابان
زیر پاهایم لیز می خورد
تا نگهم داری
و زل بزنی
در چشم پنجره هایِ شهر
که صفحه صفحه پشت ِ سر ِ ما کتاب می نوشتند...
قی می کنم تمام ِ زمین را
دهانم را می شویم از تلخی حرف هایی که بر زبانم دَلَمه بسته است
چشم برمی دارم از پشتِ دوربینی که زندگیَ م را از نزدیک نشان می دهد
خودم را نشانِ آینه می دهم
آنقدر که اعتراف می کند
بی تو
دیگر شبیهِ خودم هم نیستم...
که هر چقدر چشم هایم را کوچک می کنم
نبودنت را بزرگتر می بینم...
می ترسید
جنگل ها
تمام شوند
و زمین
حولِ محورِ تنهایی اش
یخ بزند...
برایِ روز مبادا نگهم داشته بود
نمی دانست
دود
دیگر
از کنده هایِ سوخته هم بلند نمی شود...
نرسیده به لب ها
لبخندم را ندیده
دهانم را بستی
گفتی
تمام شد
ملافه را کشیدند
رویِ سرم
می دانستند
طاقتِ دیدنِ اشک هایت را ندارم...
+ خیلی شعر قبولش ندارم...


